عشق ، اضطرار ، تنهایی
به نام خدا
حکایت می کنند دختر بچه ای فلج بود که از همان خردسالی ، دخترکی را همدم او قرار داده بودند تا همبازی او باشد و بعدها نیز بتواند او را کمک کند .
سالها بعد وقتی که دخترک دوستش را با صندلی چرخدار به کنار رودخانه ای در اطراف روستا برده بود . دخترک داخل رودخانه افتاد و آب او را دست و پا زنان به طرف پایین دست می برد .
دختر که می دید دوست عزیزش دارد غرق می شود و حتی ممکن است داخل چرخهای آسیاب آبی پایین روستا کشته شود ، شروع کرد به فریاد کشیدن : کمک ، کمک ،....
اما کسی صدای او را نمی شنید . به ناگاه عشق به دوست ، آگاهی از ضرورت حادثه و احساس تنهایی استعدادهای فلج او را به کار انداخت تا جایی که از روی صندلی چرخدار بلند شد و به سوی دوستش دوید !
اگر پای عشق و علاقه در حادثه ای در میان باشد و انسان ضرورت و اضطراری را احساس کند و از طرف دیگر به این به مهم برسد که تنها اوست که می تواند مشکلی ر ا حل کند ، حتی استعدادهای نهفته و فلج او به کار خواهد افتاد چه رسد به استعدادهای بالفعل .
البته در مسایلی که ما با آن روبرو هستیم و فکری به حال آنها نمی کنیم . عمدتا مشکل از عشق و علاقه نیست! بیش تر مربوط به عدم درک ما از ضرورت ها و بعد هم این عادت غلط است که کس دیگری هست که این کار را انجام دهد و واقعا به این فکر نمی کنیم که شاید دیگری هم همین فکر را می کند و واقعاکسی نیست !
و این ها همه از بی بصیرتی ماست . گاهی اوقات که مثل مسابقه ی طناب کشی حضور رقیب یا دشمن را در روبروی خود مشاهده می کنیم که اگر لحظه ای کوتاهی کنیم دشمن طناب را به داخل زمین خود می کشد ، تا پای جان طناب را می کشیم. اما اگر این حضور نامحسوس باشد ، یا حضور دشمن را احساس نمی کنیم یا این که می گوییم به ما ربطی ندارد و این آغاز شکست هاست !
و چه حکیمانه می فرمایند مولایمان امیر مومنان علی(ع) : الا و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر
سلامتی و تعجیل در فرج حضرت بقیه الله الاعظم ارواحنا فداه صلوات.
به نام خدایی که در این نزدیکی است...