به نام خدا 

همه آمده بودند ، هیچ کس غریبه نبود ، همه یکدست بودند ، هر چند همشهری نبودند ، حتی هم زبان هم نبودند ، حرکات و رفتارشان هم مثل هم نبود ...

یک عده علم داشتند ، علامت داشتند ،زنجیر می زدند ، سینه می زدند ، چوب می زدند ، گریه می کردند ، پابرهنه بودند ، با ماشین آخرین مدل آمده بودند ... مهم این بود که دعوت شده بودند و آمده بودند و محبت امام (ع) آنها را زیر یک پرچم جمع کرده بود .

شب غم نیازی به روضه و منبری نبود ، فقط باید چشم باز می کردی تا ببینی و گوش می کردی تا بشنوی و با چشم و گوش دلت غربت را احساس کنی تا مظلومیت امام زمان (عج) را مشاهده کنی که او شما را می بیند و تو او را نمی بینی ...

و فقط بایستی صدا می زدی تا جوابت را بدهند شاید تو نمی شنیدی اما جواب می آمد.

مگر می شود از شهرهای دور و نزدیک به عشق مولایشان و خالصانه بیایند و مولایشان جوابشان را ندهد ، مگر می شود روز تنهایی مولایشان به فریادشان نرسد ،

مگر میشود ؟!...

اما آنها به خاطر این ها نیامده بودند ، یک چیز آنها را به حرم کشانده بود : عشق

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب  /   کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

 التماس دعا